چند سالی است که تعداد دستگاه های خودپرداز بانکی(A.T.M)در کشور افزایش پیدا کرده است و بالطبع آن،تعداد خدمت گیرنده از این سیستم هم افزایش یافته است و در این میان هنوز تعدادی از مردم هنوز برای استفاده از این دستگاه ها دچار مشکل هستند و این بدان معناست که بانک ها برای فرهنگ سازی و آموزش باید بیشتر تلاش کنند،اما با این وجود خودِ مردم هم می توانند با کمی خونسردی و در صورت نیاز به کمکِ شخص ناوارد یا کم وارد به این دستگاه ها رفته که این کار باعث می شود،هم آن فرد آگاه شود و دیگر مشکلی پیدا نکند(لااقل برای آن خدمت مورد نظر) و فرد کمک کننده هم زودتر به جلو دستگاه خودپرداز رفته و امورات ش را به انجام برساند.به عنوان مثال تنها به دو مورد (بنده اکثر اوقات برای خرید از دستگاه های پوز(P.O.S) در فروشگا ها و مراکز خرید استفاده می کنم و مبلغ پول زیادی هم در پیش خود_برای امنیت بیشتر_ نگه نمی دارم،بنابراین در صورت لزوم و برای گرفتن مبلغ مورد استفاده ام در روز دست کم یک بار از خودپردازها استفاده می کنم) از نمونه هایی که برای خودم بوده است اشاره ای کوتاه می کنم:
مورد اول:
هفته گذشته بود که برای گرفتن مبلغ مورد نظرم به نزدیک ترین خودپرداز مراجعه کردم.قبل از من دو خانم کم مسن که همراه هم نیز بودند،مشغول گرفتن پول بودند.اندکی بعد مردی نیز به ما اضافه شد و بعد از من منتظر ماند.آن دو زن در اولین اقدام خود و بدلیل ضعف بینایی و با وجود کمک گرفتن از هم یک صفر بی ارزش!را جا گذاشته و مبلغ 100،000 ریال به جای یک میلیون ریال،را دستگاه به آنها پرداخت کرد،آن دو متعجب ماندند و من دیدم که اگر این طور پیش رود چندین آزمون و خطا باید تا مقصود حاصل شود!بنابراین،پرسیدم:<می تونم کمکتون کنم؟>و پس از شنیدن پاسخ مثبت آنها،کمک کرده و آن دو را به مقصود خود رساندم و آن دو در حال ابراز محبت از کمک بنده حقیر بودند که مرد مذکور با لحنی نکوهش کننده گفت:<دو نفری،سه ساعته!واسه گرفتن پول ما رو علاف کردن!!!> و. او هنوز نمی دانست که با یاری رساندن به آن دو این علافی!کاهش چشمگیری پیدا کرد!
مورد دوم:
روز گذشته بود که طبق معمول به مقابل یکی از خودپردازها رفتم و بعد از زن و مردی قرار گرفتم.آن دو در اولین گام برای کارت به کارت کردن اقدام کرده و بعد از گذشت زمان مورد نظر و به دلیل قطعی شبکه شتاب(خیلی عادی است به خصوص در مورد کارت بانک های د و ل ت ی!)،سیستم پیغام<با عرض پوزش،عملیات انجام نشد> را بر روی مانیتور خود به نمایش درآورد و آن دو قصد انجام عملیات از ابتدا را داشتند که باز همان ایده ی"کمک کن تا زودتر کارِت راه بیافتد!"مورد استفاده بنده قرار گرفت و پرسیدم:<کارتِ تون مربوط به کدوم بانکه؟> و آنها در جواب نام بانکی د و ل ت ی!را بردند که کمتر از چند قدم با ما فاصله و در خیابان جنبی قرار داشت و با راهنمایی من به بانک مورد نظر رفتند (که مسلماً کارشان زودتر به ثمر رسیده است)و خب من ماندم و دستگاه خودپرداز مذکور.
البته این را هم بگویم که یکی از فرهنگ هایی که به آن توجه کمی می شود این است که،شخصی که در حال انجام کار با دستگاه خودپرداز است بهتر این که،بعد از انجام یک عملیات اجازه دهد تا شخص و یا اشخاص بعد او هم به امور خود برسند و بعد از آن به امور دیگر خود با آن دستگاه بپردازد،چرا که هنوز افرادی هستند که وقتی در مقابل دستگاه خودپرداز قرار می گیرند،می پندارند که این وسلیه تا زمانی که آنها به آن نیاز دارند،تعلق مطلق به آنها را داشته و بی خیال نفرات بعد از خود و با خیال راحت به انجام امور خود می پردازند!این را هم بگویم که این افراد بسیار فرهنگی!با آن عده ای که با مشکل مواجه می شود متفاوتند،چرا که آن افراد بعد از مدتی خود،طلبِ کمک می کنند.

دو سال پیش بود که به پیشنهاد فروشنده با ذوق کتاب فروشی هاشمی در حوالی میدان ولیعصر (عج) کتابی را خریدم که بر خود نامی داشت با این وصف،"ناتوردشت".از همان سطور اول،با "هولدن کالفیلد"(شخصیت اصلی کتاب) چنان همراه شدم که گویی به مانند سایه ای با او به هرجا که قدم می گذاشت می رفتم و با هرکه ملاقات می کرد،به گفتگو می نشستم و با شادی اش شاد و با غم او غمگین شدم و استرس و ترسش را با تمام وجود لمس کردم و شاید بهتر باشد که بگویم در تمامی مدت خواندن سطر سطر کتاب،با او زندگی کردم.به تازگی خبرگزاری ها از مرگ خالق بزرگ آن،"جروم دیوید سالینجر" خبر دادند.در همین جا در گذشت نویسنده شاهکار ناتور دشت را به همه ادب دوستان و به خصوص هواداران او تسلیت می گویم.یادآور می شوم،به جز این،کتاب های دیگر او از جمله"فرَنی و زویی"،"جنگل واژگون"،"نغمه ی غمگین"،"هفته ای یه بار آدمو نمی کُشه "و"شانزدهم-ِ هپ وُرث،سال١٩٢۴" توسط انتشارات نیلا به چاپ رسیده که بهترین ترجمه از"ناتوردشت"هم مربوط به محمد نجفی و همین ناشر است(بردن نام ناشر را به عنوان تبلیغ نپندارید که تنها انتخاب سلینجر خوان ها در ایران است).گویا کتاب های بسیاری هم از او باقی مانده که به دلیل انزوای او از جامعه تا به حال روی چاپ را به خود ندیده اند و من هم به مانند بسیاری از دوستداران ش امیدوارم در آینده نزدیک ویترین کتابفروشی های جهان و البته ایران،را مزین به آنها ببینیم.
جی دی سالینجر از تولد تا مرگ""
جی دی سالینجر رمان نویس آمریکایی و آفریننده اثر کلاسیک "ناتوردشت" در سن 91 سالگی درگذشته است. پسر آقای سالینجر گفت که او روز چهارشنبه در خانه اش در ایالت نیو همشایر به دلایل طبیعی فوت کرد.
جروم دیوید سالینجر فرزند یک بازرگان یهودی ثروتمند و مادری اسکاتلندی و ایرلندی بود که در سال 1919 در نیویورک بدنیا آمد و در منهتن بزرگ شد.او رابطه سردی با پدرش داشت و کشمکش با هویت یهودیش تاثیری عمیق بر وی گذاشت.سالینجر نگارش داستانهایش را هنگام ورود به دنیای آکادمی نظامی "ولی فورج" در منطقه ای روستایی در پنسیلوانیا آغاز کرد.او پس از ترک تحصیل از مدرسه مک برنی در منهتن به این آکادمی فرستاده شد.جی دی سالینجر داستان های کوتاه متعددی در نشریاتی همچون نیویورکر در دهه 40 منتشر کرد.او در جنگ جهانی دوم در بخش ضد اطلاعات ارتش مشغول به کار شد و شاهد نبرد خونین نرماندی و عملیات بالج بود که هر دو تاثیری عمیق بر وی گذاشتند.به گفته دخترش پگی، وی شاهد صحنه های هولناکی در اردوگاه های آلمان بود.سالینجر در شرایط روانی بسیار دشواری بسر برد و در فرانسه با یک دکتر فرانسوی ازدواج کرد اما هشت ماه بعد به جدایی کشید.او با انتشار کتاب ناتور دشت در سال 1951 بلافاصله به موفقیت نسبتا بالایی دست یافت.این کتاب داستان 48 ساعت از زندگی هولدن کالفیلد یک نوجوان طغیانگر است که در شرایط روانی وخیمی قرار دارد و در حال پرسه زدن در خیابانهای نیویورک است.
با گذشت چند سال از انتشار ناتوردشت، این کتاب به انجیل نوجوانان طغیانگر آمریکا تبدیل شد و یکی از متون سالهای اول کلاسهای ادبیات انگلیسی دانشگاه شد.داستان بلوغ -گاهی لطیف، گاهی خشن- از زبان میلیونها جوان ناراضی در دنیای مادی و تجاری.کالفیلد به کیشی بدل شد که تنها با جیمز دین قابل مقایسه بود.اما این رمان بر مارک دیوید چپمن نیز نفوذی منفی داشت.دیوید چپمن مدعی بود که جان لنون را کشت تا تبلیغی باشد برای کتاب سالینجر.اما سالینجر تقریبا بلافاصله پس از انتشار کتاب ناتوردشت دچار سرخوردگی شد.او از مصاحبه و ارتباط با مردم تنفر داشت و بقیه زندگی خود را در انزو گذراند.او سه کتاب دیگر منتشر کرد که همگی بسیار موفق بود.شاید موفق ترین آنها "فرانی و زویی" بود اما به گفته منتقدان همگی فاقد شادابی کتاب ناتوردشت بودند.سالینجر از سا ل 1965 به بعد کتابی منتشر نکرد و به هیچ وجه حاضر نشد با کسانی که بدنبال نوشتن زندگینامه او بودند ملاقات کند.دادگاه عالی آمریکا در سال 1987 به نفع سالینجر رای داد و منتقد ساندی تایمز را به دلیل نقض حق مالکیت معنوی نامه های چاپ نشده سالینجر در کتابش مجرم شناخت.سالینجر در طول زندگی خود همواره با زنانی دوست شد که از خودش جوانتر بودند. او در 35 سالگی با کلر داگلاس 19 ساله در سال 1954 ازدواج کرد. آنها دو بچه داشتند اما در سال 1967 از هم جدا شدند.او پس از آن به مدت 30 سال با زن دیگری بنام کالین اونیل زندگی کرد.سالینجر خود را "بودایی شکست خورده" نامید. او همیشه لباس آبی مکانیک ها را می پوشید و هر وقت به رستوران محلی می رفت در آشپزخانه غذا می خورد تا از مردم دور بماند.اگرچه سالهاست که از انتشار آخرین اثر سالینجر می گذرد اما دوستان او می گویند که حداقل 15 اثر آماده چاپ دارد.گفته میشود که این آثار پس از مرگ او یا چاپ خواهد شد و یا نابود.
برگرفته از سایت ایرانیان انگلستان
ماه گذشته بود که نهمین دوره دوسالانه بین المللی کاریکاتور تهران در مجموعه بسیار زیبا و آرامش بخش مؤسسه فرهنگی هنری صبا (ساخته تفکر و دست های هنرمند مهندس میرحسین موسوی) برگزار شد و بسیار هم مورد استقبال قرار گرفت و من هم توانستم با نگاه به آثار شرکت کننده به تفکر به روم که اگر جهان و نه ایران(که کشور گل ها و بلبل هاست!) آرمانی،پاک و نیک بود دیگر نمی توانستم به ندانم کاری ها و تناقضات و پارادکس ها و تضاد هایی که باعث تراوش چنین تصاویری از ذهن و خلق آنها بر کاغذ به دست هنرمندان می شود؛بخندم!بسیاری بر این عقیده اند که یک اثر در حوزه ی کاریکاتور و نیز عکس می تواند به اندازه چندین صفحه نوشته و توضیح و حرف و حدیث در باب موضوعی بر روی مخاطب خود(از هر قشر و با هر سطح دانشی) و در زمانی بسیار کمتر تاثیر گذاشته و بر آگاهی او بیافزاید.از این رو در سایت Majidcartoon.com به یک سری کاریکاتور،بهتر بگویم کمیک استریپ جالب درباره ی "هدفمند کردن یارانه ها " (بحثی که با آمدن خوشه ها باز بر سر زبان ها افتاده) و آینده ای که شاید در انتظار همه ما ایرانی ها باشد برخوردم و قصد دارم این پست آخر هفته ای را به نمایش این آثار اختصاص دهم(با تشکر فراوان از جناب مجید مهجور مدیریت محترم سایت مجید کارتون که اجازه استفاده از تصاویر را به دن کیشوت داد).به بسیاری از این طرح ها خواهیم خندید اما اگر کمی واقع بین باشیم بسیار مضطرب می شویم وقتی دریابیم که اگر و تنها اگر یکی از این ها به واقعیت تبدیل شود چه بر سر ما خواهد آمد؟راستی،اگر قرار باشد که با یکی از شخصیت های داخل کارها همذات پنداری کنیم،کدامیک را شامل می شویم؟











